سلام سال نوتون پر از عشق باشد
نوشته شده توسط نازنین در جمعه هفتم فروردین 1388 ساعت 15:35 موضوع عشقی | لینک ثابت
تقدیم به کسی که صمیمانه دوستش دارم...
نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 14:25 موضوع عشقی | لینک ثابت
ای بهترین بهانه برای دلتنگی هایم آیا روز تولد دوستی هایمان را به یاد داری؟

نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه سی ام دی 1387 ساعت 14:22 موضوع عشقی | لینک ثابت
چنتا مطلب خوندنی
نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیست و هشتم دی 1387 ساعت 13:45 موضوع عشقی | لینک ثابت
یه سری مطلب درباره وبلاگ
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 19:34 موضوع بلاگفا | لینک ثابت
|
با سلام من سلام بي جوابي بوده ام... طرح وهم اندود خوابي بوده ام....زاده ي پايان روزم زين سبب......راه من يكسر گذشت ازشهر شب با توجه به قطعه اي كه در بالا ذكر شد قالبي را آماده كردم كه يكي از بهترين و معتبرترين قالبهايي است كه طراحي كردم. يك قالب عاشقانه با حال و هواي تنهايي و مخصوص افرادي طراحي شده كه عاشقند ولي تنها... معرفي امكانات و طراحي : داراي محيطي كاملا عاشقانه با يك موسيقي آرامش بخش از محسن يگانه كه فضاي وبلاگ شما را به كلي متحول ميسازد. داراي 2 منوي سايد بار در 2 طرفين چپ و راست كه هم زيبايي خاصي به محيط داده و هم شبيه به يك سايت عاشقانه به نظر ميرسد. داراي منوهاي منحصر به فرد و طراحي اختصاصي هدر تيتر قالب با زمان لود بسيار بسيار پايين در حد چند ثانيه داراي امكان جستجو در سر تيترها و موضوعات مطالب كه دسترسي كاربر را به يك كلمه در وبلاگ آسانتر مينمايد. به روز رساني تصويري به هنگام ورود جديد هر كاربر با عنوان تصوير برتر روز كه به صورت عاشقانه تغيير مي كند. انتخاب ساعت مناسب با طرح قالب - داراي منوي آخرين مطلب ارسالي توسط نويسندگان وبلاگ و مدير و... كه جمعا يك قالب عاشقانه منحصر به فرد در نوع خود را به وجود مي آورد. و در آخر از برنامه نويس گروه خانم ثريا عرفاني كه زحمت تنظيم كدها رو كشيدن و همينطور طراح گروه خانم نگار ناصري كه زحمت طراحي تيتر و فضاي گرافيكي قالب رو كشيدن تشكر مي كنم. :: اين قالب براي محيط بلاگفا ساخته شده است :: ![]() http://sahercomputer.persiangig.ir/Royaye-khis.zip | ||
|
قالب زیبای عاشقانه ای رو براتون آماده کردم به نام آرمیتا که امیدوارم خوشتون بیاد برای دریافت کدهای قالب به ادامه متن برید
پسورد: www.minos.blogfa.com ((به کوچک بودن تمام حروف توجه کنید)) |
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 19:32 موضوع بلاگفا | لینک ثابت
قالب باحال عشق
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 19:21 موضوع بلاگفا | لینک ثابت
و خداوند عشق را آفرید . . .(داستان کوتاه)
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و چهارم دی 1387 ساعت 19:8 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
لباس مشکي ما را به دستمان بدهيد مرا که راهي بزم عزاي اربابم اگر خداي نکرده در آخر خطم نماز گريه ي ما با امامت سقاست
به ما حسينيه ي گريه را نشان بدهيد
براي زود رسيدن کمي توان بدهيد
به جان اشک سه ساله مرا امان بدهيد
به روي مأذنه ي کربلا اذان بدهيد
براي آنکه بمانم هميشه بر درتان
به کلب قافله ي عشق استخوان بدهيد
قسم به حرمت چشمانتان اگر مُرديم
به روي سنگ حسينيه غسلمان بدهيد
نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 10:33 موضوع دینی | لینک ثابت
در افسانه ها امده است،روزي كه خداوند جهان را افريد،فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فرا خواند و از انها خواست تا براي پنهان كردن راز زندگي پيشنهاد بدهند. يكي از فرشتگان به پروردگار گفت:خداوندا،ان را در زير زمبن مدفون كن. فرشته ديگري گفت:آن را در زير دريا ها قرار بده. و سومي گفت:راز زندگي را در كوه ها قرار بده. ولي خداوند فرمود:اگر من بخواهم به گفته هاي شما عمل كنم،فقط تعداد كمي از بندگانم قادر خواهند بود ان را بيابند،در حالي كه من ميخواهم راز زندگي در دسترس همه بندگانم باشد. در اين هنگام يكي از فرشتگان گفت:فهميدم كجا...اي خداي مهربان،راز زندگي را در قلب بندگانت قرار بده،زيرا هيچ كس به اين فكر نمي افتد براي پيدا كردن ان بايد به درون خودش نگاه كند. و خداوند اين فكر را پسنديد... درد و دل......... دلم عجیب گریه میخواد...دیروز تو غسالخونه رفتم اولین باری بود که رفتم و ترسیدم...اسم دختری که داشتن میشستنش هم اسم من بود فامیلیش هم یکم تفاوت داشت...خود کشی کرده بود...دو تا رگهای دستش رو زده بود ...از همه هم عجیب تر این بود که آدمای خیلی خیلی کمی اومدن تا جنازه رو بگیرن...(شده بودم عین گچ) اومدم بیرون دیدم دختر مرحوم داره بی تابی میکنه نمیذاره که یا حسین(علیه السلام) بگن (بغلش کردم زار زار گریه میکردیم خانواده داغون بودن...اما مرحوم همیشه میگفت که من دهه ی اول محرم میمیرم خیلی دوست داشت که با آقا امام حسین (علیه السلام) عزاداریش باشه...وقتی رفتیم تا سر خاکش...یه جای آروم و سر سبز...جنازه رو گذاشتن رو زمین و همین موقع بود که چهار دختر و دو تا پسر و دامادها و نوه ها ریختن سرش...دخترش دست میکشید روش ...یکی از دور میگفت نکن ...داد میزد این بار آخره بزار بهش بگم که خیلی دوستش دارم...بزار بلند بشه چرا خوابیده(صحنه های وحشتناکی بود تنم میلرزید) نوحه خوان میخوند...... شب از ره میرسد بابا کجائی؟ شدم بی مونس و تنها کجائی؟ به لانه پر کشد مرغن ز گلشن هوا تاریک و پر غم شد دل من چراغ خانه ها گردیده روشن جدا گشتی چرا از ما کجائی؟ ز داغ هجر تو گشتم سیه پوش چرا بابا مرا کردی فراموش؟ چراغ خانه ام گردیده خاموش شدم چون بلبل شیدا کجایی؟ یاد حرفهایی از زبان رقیه (س) افتاده بودم که روایت شده بود زبانحالشون وقتی با سر بریده ی پدر سخن میگفتن پدر جان گشته خونین اشک دیده ز هجران جان من بر لب رسیده فراقت برده از کف صبر و تابم نگر رنگ از رخم چون گل پریده ز چشم خون فشان و حسرت من به دامانم ز هجرت خون چکیده چنان بار مصیبت گشته سنگین به سن کودکی پشتم خمیده بخواهد مرگ خود را از خداوند سه ساله دختری را کس ندیده کدامین ناجوانمرد ستمگر سرت را از قفا عطشان بریده مرا منزل به منزل تا خرابه ز دشت کربلا عشقت کشیده کدامین شاهزاده چون من زار به دنبال سر بابا دویده هزاران خار زهر آگین و جانسوز به پایم در بیابان ها خلیده شنیدم مادرم لیلا به زاری همی گفت اکبرم در خون طپیده چرا از من نمیگیرد سراغی مگر آن مهربان از من چه دیده؟ گمان بردم برایم گوشواره علی و اکبرم هدیه خریده اگر قاسم عروسی کرده بابا عروسش از چه رو کنجی خزیده میان عشق ها فرهاد محزون فقط عشق حسین را برگزیده یا حـــســیــن التماس دعا
نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 10:28 موضوع دینی | لینک ثابت
"... توی خواب فهمیدم چیزی را هم توی خواب فراموش کرده ام؛ ولی باز هم نمی دانستم چیست.شاید چیزی را جایی جا گذاشته بودم. یا شاید توی یکی از خواب های قبلی، کسی پیغامی داده بود که به کس دیگری برسانم که نرسانده بودم. یا چیزی دیده بودم و قرار بوده برای کسی که توی خواب های بعدی ام می آمد تعریف کنم که خُب هنوز نیامده بود. ولی هرچه بود مسلم بود یک جای کار می لنگد یا قرار است که بلنگد..."
پ.ن:
۱-هر چی الهام حرف میزنه و میگه و میگه و میگه من نمیشنوم...یک جمله بهش میگم که هنگ میکنه داد میزنه سرم فحش میده جیغ میکشه من اشک میریزم اونم عصبانیه میگه چرا لج میکنی با خودت چرا زندگیت رو خراب میکنی چرا ؟؟؟؟؟! و من دلیلی برای کارم ندارم/نمیدونم چی شد اصلا چی شد که اینجوری شد !!! فقط میدونم تموم تموم تموم تموم شد ...خسته شدم از این له شدن و تهمت و تحقیر و هزار کثافت دیگر....تقصیر اوست ...من که نیاز به دیلماج نداشتم که دخترک اینگونه به هم بریزد از یک جمله ی من...صد بار دیگر هم گفته بودم که سکوت کند و بداند که بر روی او حسابی نمیکنم....دلیلی نداشت که یک اشتباه رو جلوی همه توی سرم بکوبد......... یک بار بحث کرده بودم که دوست ندارم کسی بداند چه گذشت در گذشته...به یک نفر اعتماد کرده بود و گفته بود آن طرف هم در یک مکان عمومی داستانی کودکانه سر هم کرده بود....حالا هم الهاممممممم..........خودم فهمیده بودم که اشتباه کردم و هزار و هزار و هزار بار عذر خواسته بودم........................ به الهام هزار بار گفته بودم که حسی در کار نیست اصلا دو دو تا نمیکنم در مورد "او"...هیچی نیست ...الهام هم یه دستی زده بود به او.... اما الهام حرفهای خودش رو به کرسی نشوند منم هیچی نگفتم برای اثباتش هم .............................................................................................................................. دیگر همه چیز تمام شده ...حتی اگر کسی هم بخواهد دیگر .....هنوز داره سرم جیغ میکشه میگه حرف بزن بگو چرا ؟! اما من دیگه لالم و مسخر شده ام به دست این و آن...انتظار هر چیزی رو داشتم الی حرفهایی که از الهام شنیدم...فکر نمیکردم که یک نفر که جز محبت کاری در حقش نکردم اینگونه خردم کند و در مقابل دوستم پوچم گرداند با این که میدانست هیچ چیز نمانده اما این حرفها را بزند که الهام هم برای خودش ببافد و سرکوفتم بزند...و ترحم کند و همدردی خود را اعلام کند... خیلی متاسفم برای الهام و او ...که هر چه گفتم فکر کردند غزل میخوانم...الهام فکر کرد که مثلا میخواهد رهایم کند از بند "او" و "او" هم فکر کرد که میراند و سرکوفت میزند و تحقیر میکند و تهمت میزند تا که مثلا نفرتم را بر انگیزد!!!! غافل از اینکه من بودم که باید میشکستمش ........و دیگر شکستم... این رو چند ماه قبل هم گفته بودم......... اما حالا که اصرار دارد که نتیجه ببیند...پس راحت میشود...دیگه کسی جرات حرف زدن نخواهد داشت...دیگه الهام برای خودش نمیبافه او هم همینطور..................
۲-التماس دعا..........
نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 10:26 موضوع عشقی | لینک ثابت
تو با این تن چه کردی وای!
کزین پیش و پس افتادم
همه درد وغم دیروز
نرفت انگار از یادم
نشستم خسته و دلگیر
درین افسون دامن گیر
چه شد ایام خردیمان
شدم از هر چه هستم سیر
دو دستم پاک وقلبم چاک
به دستم خاک بر سر خاک
هجوم لشکر تهمت
بظاهر تیره باطن پاک
تو با این تن چه کردی وای
چه کردی تو چه کردی تو واییییییییی!
(توی خلوت نوشتمش دم دمای صبح )
از این آشنا بیزارم دست خودم نیست سه روزه دارم حرص میخوردم خیلی بده که آدم انقدر بی آبرو باشه دلم گرفته................تسلیمم در مقابل حرفها اما دلم نمیگذارد ...به ستیز خواهم پرداخت....دلم فریاد میزند نمیتواندنمیخواهم که بعدها پشیمانی ام ویرانم کند...دل و عقلم میگویند نمیتوانند...خنده های زوری و مهربانی های ظاهری کار من نیست....نمیتوانم بازی کنم با دلش....او مرا دوست دارد میپرستد عاشق است...من دل ندارم...با همگان یک جور برخورد دارم....و او فکر میکند من خاص هستم و او این خاص بودن را میپسندد ...لعنت به من...
داد میزنم میخندد...اشک میریزم میخندد...لجبازی میکنم میخندد....
کاش جرات داشتم فریاد بزنم نمیخواههههههههههههههههههههههمممممممممممممممممممممممم
اما میترسم...
درویش همیشه میگفت مردی که شراب خورد به درد زندگی نمیخوره
دلم میخواد رها شم...........اما هر چی دست و پا میزنم غرق میشم...خانواده شاد و من دل شکسته
برام دعا کنین ...اندکی جسارت نیاز دارم...برای اتمام این بازی وحشتناک..........
نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 10:25 موضوع عشقی | لینک ثابت
الو ... الو... سلام
الو ... الو... سلام
کسی اونجا نیست ؟؟؟؟؟
مگه اونجا خونه ی خدا نیست؟
پس چرا کسی جواب نمیده؟
یهو یه صدای مهربون! مثل اینکه صدای یه فرشتس ، بله با کی کار داری کوچولو؟
خدا هست؟ باهاش قرار داشتم... قول داده امشب جوابمو بده.
بگو من میشنوم . کودک متعجب پرسید: مگه تو خدایی ؟ من با خدا کار دارم ...
هر چی میخوای به من بگو قول میدم به خدا بگم .
صدای بغض آلودش آهسته گفت یعنی خدام منو دوست نداره؟؟
فرشته ساکت بود ، بعد از مکثی نه چندان طولانی : نه خدا خیلی دوستت داره مگه کسی میتونه تو رو دوست نداشته باشه؟؟
بلور اشکی که در چشمانش حلقه زده بود با فشار بغض شکست وبر روی گونه اش غلطید وباهمان بغض گفت :اصلا اگه نگی خدا باهام حرف بزنه گریه میکنما...
بعد از چند لحظه هیاهوی سکوت ؛
بگو زیبا بگو، هر آنچه را که بر دل کوچکت سنگینی میکند بگو..
دیگر بغض امانش را بریده بود بلند بلند گریه کرد وگفت:خدا جون خدای مهربون، خدای قشنگم میخواستم بهت بگم تو رو خدا نذار بزرگ شم تو رو خدا...
چرا؟این مخالف تقدیره چرا دوست نداری بزرگ بشی؟
آخه خدا من خیلی تو رو دوست دارم قد مامانم ، ده تا دوستت دارم .اگه بزرگ شم نکنه مثل بقیه فراموشت کنم؟
نکنه یادم بره که یه روزی بهت زنگ زدم ؟ نکنه یادم بره هر شب باهات قرار داشتم؟ مثل بقیه که بزرگ شدن و حرف منو نمی فهمن.
مثل بقیه که بزرگن و فکر میکنن من الکی میگم با تو دوستم مگه ما باهم دوست نیستیم؟ پس چرا کسی حرفمو باور نمیکنه؟ خدا چرا بزرگا حرفاشون سخت سخته؟ مگه اینطوری نمی شه باهات حرف زد...
خدا پس از تمام شدن گریه های کودک:آدم ، محبوب ترین مخلوق من ... چه زود خاطراتش رو به ازای بزرگ شدن فراموش میکنه... کاش همه مثل تو به جای خواسته های عجیب من رو از خودم طلب میکردند تا تمام دنیا در دستشان جا میگرفت
کاش همه مثل تو مرا برای خودم ونه برای خودخواهی شان میخواستند . دنیا برای تو کوچک است ...
بیا تا برای همیشه کوچک بمانی وهرگز بزرگ نشوی ...
کودک کنار گوشی تلفن، درحالی که لبخند برلب داشت در آغوش خدا به خواب فرو رفت.
نوشته شده توسط نازنین در جمعه بیستم دی 1387 ساعت 10:19 موضوع | لینک ثابت
|
10 برنامه ی جدید برای گوشی های سری 60 نوکیا | ||
|
ادامه مطلب |
نوشته شده توسط نازنین در شنبه دوم آذر 1387 ساعت 18:5 موضوع دنیای موبایل و نرم افزار | لینک ثابت
|
برنامه ي موبايل | ||
| برنامه ي موبايل ادامه مطلب |
نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیستم آبان 1387 ساعت 21:4 موضوع دنیای موبایل و نرم افزار | لینک ثابت
|
| ||
|
نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیستم مهر 1387 ساعت 12:58 موضوع بلاگفا | لینک ثابت
یادت باشه ....
گاهی وقت ها مثلا آخر شب ها که می خوای بخوابی یه دل تنهایی هست که یکم اون ور تر می تپه برای تو .
یادت باشه فقط تو بودی که تونستی وارد قلبم بشی بدون اینکه قفلشو بشکنی ....
یادت باشه من شب ها حتی تو رویاهام با تو حرف میزنم
تویی که یادت و خیالت هم آرامش بخشه ....
هیچ میدونی موقعی که یکم ازم دور میشی چقدر غصه دار میشم ؟؟؟؟
اون وقته که چشمم دنبال چشای قشنگت میگرده که با هر نگاه کلی انرژی ازشون دریافت میکنم ....
دستام دنبال دست های مهربونت میگرده تا ابد ....

نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 ساعت 20:56 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
|
شباهت هاي دختر ها و پسر هاي ايروني
از پسرهاي پشت كنكور بپرسيد براي چه ميخواهند به دانشگاه بروند جواب حقيقي آنها اين خواهد بود: دختربازي . اگر از دخترها بپرسيد: ميگويند براي انتخاب شوهر . حالا تكليف اون خانواده بدبخت روشنه كه جوونشون را ميفرستند دانشگاه كه مثلا درس بخونه
پسر: آره، ديگه نميتونم بيش از اين منتظر بمونم پسر: نه فکرشم نکن
همین متن رو یه بار از پایین به بالا بخونید
|
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه بیست و نهم مرداد 1387 ساعت 22:53 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
|
|
|
درخت ارزو
در اقيانوس روياها غرق شده ام ونوميدانه دستو پا ميزنم ناگاه تنه ي درخت ارزو شناكنان به سراغم مي ايد به او پناه ميبرم با اين ارزو كه مرا به تو برساند در ان سوي اقيانوس.........................
زندگي مثل يك جاده توي يك دشت قشنگ است تمام لذتت را از منظره اش ببر چون ته اين جاده يك تابلو نصب شده كه رويش نوشته شده دور زدن ممنوع!...............
عشق كليد شهر قلب است به شرط ان كه قفل دلتهرز نباشد كه با هر كليدي باز شود
گفتمش دل ميخري؟ پرسيد چند؟ گفتمش دل مال تو تنها بخند خنده كرد و دل ز دستانم ربود تا به خود باز امدم او رفته بود دل ز دستش روي خاك افتاده بود جاي پايش روي دل جا مانده بود.....................
زندگي سه چيز است 1-اشكي كه خشك ميشود 2-لبخندي كه محو ميشود 3-يادي كه ميماند وفراموش نميشود
زل زده
روز هاست به چشمانت زل زده ام و موج ها به من...... چرا ساحل نميشوم
هيچ انساني نه دوست توست نه دشمن توست بلكه معلم توست هر انساني......
هميشه به كسي تكيه كن كه به كسي تكيه نكرده باشه و اون كسي نيست جز خدا.........
اي كه دور از مني و ياد مني با خبر باش كه دنياي مني شاديت شادي من غم تو غصه ي من باخبر باش كه مهرت نرود از دل من
اميدوارم امشب كه ميخوابي قشنگترين و خوشگل ترين ادم دنيا رو تو خواب ببيني ولي سعي نكن بهش عادت بكني چون من هر شب نمي تونم بيام تو خوابت........
هي نگو كفش ندارم هستند كساني كه پا ندارند
ادم ها براي هم مثل كتاب هستند وقتي به اخرش ميرسن سراغ يه كتاب ديگه ميرن يادمون باشه همديگه رو تند تند ورق نزنيم
دوستي تكرار دوستت دارم ما نيست فهميدن نگفتني هاي كسي است كه دوستت دارد.........
به حساب بانكيت ميليون ها بوسه واريز كردم در تمام ساعات شبانه روز ميتواني ازش برداشت بكني
دوست دارم صفحه ي ساعتي باشي ومن عقربه هاي اون ساعت تا روزي هزار بار دورت بگردم
صد سال بعد از مرگ من گر بشكافي قبر من خواهي شنيد از قلب من دوستت دارم دوست من........
گاهي اون قدر غرق ارزو هستي كه فراموش ميكني خودت ارزوي كسي هستي.......
خيلي سخته ببيني يه اهو اسير پنجه هاي يه شير شده ولي سختر از اون اينه كه ببيني شير اسير چشم هاي اهو شده .....
چه كم نور از چشمي بار عينك را كشد بيني ز بيني بايد اموخت ره همسايه داري را......
قلبم با نگاهت ميزنه با صدات مي لرزه با لبخندت جون ميگيره با اخمت ميشكنه با غصه هات خون ميشه با دوريت ميتركه و به عشقت ميتپه
مواظب قلبم باش از دستت نيفته نه به خاطر قلبم به خاطر خودت كه توي قلبمي
منتظر كسي باش كهاگر حتي در ساده ترين لباس بودي حاضر باشه تورو به همه ي دنيا نشون بده و بگه اين دنياي منه........
روزگارم گله مندي شده است من بگويم تو بخندي شده است از دلم ياد نكردي شايد عشق هم سهميه بندي شده است...................................
اگر روزي دشمن پيدا كردي بداندر رسيدن به هدفت موفق بودي اگر روزي تهديدت كردن بدان در برابرت ناتوانند اگر روزي خيانت ديدي بدان قيمتت بالاست اگر روزي تركت كردن بدان با تو بودن لياقت ميخواهد |
نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیستم تیر 1387 ساعت 10:50 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
بزرگ شده ام
بزرگ شده ام
به اندازه ادم برفي
بدون چشم همسايه
به اندازه خاطرات آينه ام
بزرگ شده ام
به اندازه دل بي گناه در حبس
بزرگ شده ام
براي نامه برگشتي
انقدر بزرگ شده ام
كه از روزنه روشن زندگي
رد نميشوم
دلم در برگ ريزان محبت تورا از بين گل ها ارزو كرد
روزي دوستي از من پرسيد براي چه زنده اي
گفتم براي هيچ
از اين حرف او كنجكاو شدم
و اين بار من از او پرسيدم
تو به خاطر چه زنده اي
لبخندي زد و گفت
به خاطر كسي كه براي هيچ زنده است..........
هرگز به دنبال كسي نباش كه بتوني با اون زندگي كني
بلكه به دنبال كسي باش كه نتوني بدون اون زندگي كني
عشق گمشده
جاري شد ساغر شب از رخ مهتاب
مي پيچد بوي خزان بر دل بيتاب
شام من بي تو بي سحر مانده
داغ من بي تو بي شرر مانده
دلخسته از شب افتاده از پا
كي ميرسد باز ميلاد فردا
خاكستر عشق بر سينه برجاست
ققنوسي از نور در سايه پيداست..........
اشك زماني زيباست كه براي عشق باشد
عشق زماني زيباست كه براي تو باشد
و تو زماني زيبايي كه براي من باشي
و خدا نزديكتر...........
به غروب مينگرم
و به ارايش رنگ
در كبودي شفق
و سحر نزديك است
و خدا نزديك تر
خورشيد فرو ميرود اينك
به پس كوه غروب
مردم اينجا در كوه
بانگ سحر ميشنوند
مردم اينجا فرو رفته به ژرفاي خيال
به فرداي دگر مينگرند
در خواب ..........
به گمانم كه سحر نزديك است
و خدا.........نزديكتر
( خدا جون دوست دارم)
مدارا
برو خدا نگه دار قصه ي ما تموم شد
اين قلب پاك و ممعصوم تو دست تو حروم شد
گذاشتي خيلي ساده عشقم فراموشت شد
شكستمو نديدي رفتي واسه هميشه
رفتي و خاطراتت شد سهم سادگي هام
ديدم ديگه بريدم ديدم كه خيلي تنهام
رفتم سراغ قلبم دنبال عشق تازه
عشقي كه دوباره منو از نو بسازه
ديدم تو هم نباشي باز ميشه عاشقي كرد
اينم يه اهنگيه از پويا خيلي خوشگله
البته كه زيبايي زيبا مثل گل هايي
البته كه ميدونم دلچسب ودل آرايي
ولي بيشتر از اينها مهربوني تو دوست دارم
خانوميتو دوست دارم.....
با وفا بودنتو
با صفا بودنتو با خدا بودنتو دو.ست دارم
با وفا بودنتو
با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم
دلم عادت نداره بر تب و تاب
تو به من مثل ستاره ها بتاب
خونه ي عشق ونشون من بده
نزار عاشق بمونم فقط تو خواب
نزار عاشق بمونم فقط تو خواب
شادو شادو شادو شادو شادم از شوكت عشقت
منو خوشبخت ميكنه بركت عشقت
ما رو خوشبخت ميكنه بركت عشقت
اگه دل فقط بره دنبال چشم و ابرو
يا پي مال وملال هر طرفو به هر سو
چه بسيان بهتر از منها واسه تو
چه بسيان بهتر از اينها واسه من
ولي ثروت و مال به شبي بنده
واسه ي همينه
مهربونيتو دوست دارم
خانوميتو دوست دارم
با وفا بودنتو
با صفا بودنتو
با خدا بودنتو دوست دارم
نوشته شده توسط نازنین در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 ساعت 20:54 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
| درمنی واین همه تزمن جدا
بامنی ودیده ات به سوی غیر بهرمن نمانده راه گفتگو تونشسته گرم گفتگوی غیر
غرق غم دلم به سینه میتپد باتوبیقرار وبی توبی قرار وای ازآن دمی که بی خبرزمن برکشی تو رخت خویش ازاین دیار
سایه توام به هرکجاروی سرنهاده ام به زیرپای تو چون تودرجهان نجسته ام هنوز تاکه بگرگزینمش به جای تو
شادی وغم منی به حیرتم خواهم ازتودرتوآورم پناه موج وحشتم که بی خبرزخویش گشته ام اسیرجذبه های ماه
گفتی ازتوبگسلم ...دریغ ودرد رشته وفا مگرگسستنی است؟ بگسلم زخویش وتونگسلم عهدعاشقان مگرگسستنی است؟
دیدمت شبی به خواب وسرخوشم وه...مگربه خوابها ببینمت غنچه نیستی که مست اشتیاق خیزم وزشاخه هابچینمت
شعله میکشدبه ظلمت شبم آتش کبوددیدگان تو ره مبند...بلکه ره برم به شوق درسراچه غم نهان تو |
نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387 ساعت 7:55 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت :چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه او را شناخت سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»
نوشته شده توسط نازنین در سه شنبه سیزدهم فروردین 1387 ساعت 23:42 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
که توی قلب من می مرد
اون با نگاهای عجیب
کفر منو در میاورد
هرز می پرید من کشتمش
در فکر کشستن کشتمش
من اون بد لعنتیو
با اشک و لبخند کشتمش!
پرونده هام کامل شدن
با چن تا سیگار و یه عکس
در پی اثبات یه جرم
با عشق و نفرت کشتمش
انکار می کرد حرف منو
وقتی که چشمامو می دید
گناه تازه ای نداشت
فقط یه کم هرز می پرید!
با این همه حرف و حدیث
حیثیت منو می برد
وقتی که داشت تموم می کرد
جون منو قسم می خورد
آروم و هشیار کشتمش
بیدار بیدار کشتمش
چاره ی دیگه ای نبود
از روی اجبار کشتمش
هرز می پرید من کشتمش
در فکر کشستن کشتمش
من اون بد لعنتیو
با اشک و لبخند کشتمش!
پرونده هام کامل شدن
با چن تا سیگار و یه عکس
در پی اثبات یه جرم
با عشق و نفرت کشتمش
انکار می کرد حرف منو
وقتی که چشمامو می دید
گناه تازه ای نداشت
فقط یه کم هرز می پرید!
---
من موندم و اون خاطره های عذاب بی امون
اما پشیمونه دلم از بابت کشتن اون
اما پشیمونه دلم
از بابت کشتن اون
از روی اجبار کشتمش
-
آهنگساز : حمید عسگری
نوشته شده توسط نازنین در جمعه دوم فروردین 1387 ساعت 10:40 موضوع شعر و داستان | لینک ثابت
با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز از تپیدن های تکراری دلم خون است و باز دم به دم تشویش روز افزون بسی دارم هنوز گر چه عمری تکیه کردم بر درختان عقیم پشت جنگلها نهال نو رسی دارم هنوز در دل دریائیم بنگر نه بر بار گناه بر کف این موج اگر خار و خسی دارم هنوز با شکیبایی قرین باد اشتیاقت روز و شب ای دل غمگین که می دانم کسی دارم هنوز (کاش میشد این شبهای سرد تموم بشه من از زمستون دل خوشی ندارم بیستم سالگرد داداشیه و من انقدر تو این چند وقته به فکرشم که همش تنم میلرزه....دلم عجیب براش تنگ شده کاش بود تا باز میتونستم سرم رو روی شونه هاش بزارم و زار زار اشک بریزم کاش بود تا صداش آرومم میکرد دلم براش خیلی تنگ شده ....حیف بود...........خدا از سر تقصیراتش بگذره........بوی محرم میاد ....کم کم من میرم توی غبار توی دود ....همه جا بوی غربت میده........سر کوچه باز پر شده از چادر های مشکی ...هیئته محبان فاطمه (س)....دلم عجیب توبه میخواد .......میخوام برم حلالیت بطلبم از اونایی که دلشون رو شکستم...میخوام ببخشنم.... اما باز هم پدر یه خانواده داره فوت میکنه یعنی عملا فوت کرده و بچه هاش نمیذارن که دستگاهها کنده بشه چون قلب میزنه.......خدایا شکرت............)
نوشته شده توسط نازنین در دوشنبه بیستم اسفند 1386 ساعت 22:36 موضوع دینی | لینک ثابت

باز دلم پرمیکشد... تا آسمان دود زده ی شهری که ز بند تعلق اش آزادم...
و باز حرف های تکراری... حرف های خوبی که تکراری شدند... و من که ... افکار کهنه ام را دوست دارم...
و در آغاز قرنی دیگر هنوز به دین می اندیشم...
دینی که تو افیون توده ها می دانی... و من آرامش بخش روح های بزرگ...
تعلیم بخش جان ها عمیق جدای از وحی چون علی... ابوذر و سلمان...
بارها خندیدی که تا علم هست چرا دین؟ بارها چادر از سرم کشیدی و قوطه ور شدی در آسمان هفتم و قسم دادی بر دل بر عشق بر مادر بر پدر که کمی عاقل شوم و این مسخره بازی ها را برای تو در نیاورم
و من...
هنوز به آزمونپذیر بودن گزاره های دینی می اندیشم...
و به نمی دانم هایم...
و چون پناهی... " کافر نمی شوم هرگز... زیرا به می دانم هایم ایمان دارم"!
و این روزها من نیز می خندم... که خنده تلخ من...
در آسمانی که مال من است...
حتی اگر آنگونه که می خواهی نباشم... حتی اگر نباشم!
(زمزمه ی من های در من هوار باران میکند فضا را....بالاخره یکی روی دیگری را به خاک میکشد و این موزیک لایت همچنان مینوازد تا اشک بیاید اما دریغ از قطره ای انقدر عصبانی است من درونیم که اجازه فرود قطرات را به من بزرگ نمیدهد و چشمانم میسوزد و میسوزد و میسوزد .............)
نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 ساعت 10:33 موضوع روزمره | لینک ثابت
همه چیز از اول اوج میگیره انگار که در مقابل آبشاری ایستادم و دارم به سرمای خاطرات تلخ از دور دور نگاه میکنم کسی درون من هنوز فریاد میزنه......کسی دعوتم میکنه که داد بزنم و جنجال به پا کنم و همون دختر بارانی باشم که با خروش و داد و بیداد فریاد راه مینداخت تا صداش رو خدا بشنوه.....اما نه کسی دیگری به سکوت دعوتم میکنه و زمان رو نشونم میده که گذشته و من هم باید بگذرم چون زمان گذراست ...و یا زخم میماند و یا شور....
آدم بدی شدم ...اینو تموم اعضا و جوراحم داره حس می کنه ...
دست هام همون دست هاست ٬ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
پاهام همون پاهاست ٬ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
گوشام همون گوشاست ٬ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
چشمام همون چشماست ٬ باهاشون همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
بدنم همون بدنه ٬ باهاش همون کاری رو می کنم که قبلآ می کردم .
آدم بدی شدم ...ذهنم همون ذهنه ... ولی دیگه باهاش اون جوری فکر نمی کنم که قبلآ می کردم . عقیده ام همون عقیده است ... ولی دیگه اون اعتقاد رو ندارم که قبلآ داشتم . شاید ایراد از منه ...که چیزی رو بدون دلیل و منطق قبول نمی کنم ...یعنی شاید ایراد از منه که دوست ندارم ذهنم یه چیزی باشه و عملم یه چیزه دیگه..فعلآ تفکرم عوض شده ... ولی اونقدر قوی نشده که بخواد روی اعمالم آشکار بشه ..
آدم بدی شدم ...با اینکه اصلآ دوست ندارم به گذشته برگردم ولی اگه ببینم بازگشتم باعث می شه ٬ بشم همون آدم قبل حرفی برای عقب رفتن ندارم ...
راستش فکر کنم از این حالت بخوام خودم رو عوض کنم یه ذره سخته .. ولی می دونم اگه الان یه تکون بخودم ندم دیگه هیچ وقت نمی تونم ...
آدم بدی شدم ...یه حس بدی دارم ...از اون حس های بد ...خیلی بد ... !البته نه به اون بدی ...نمی خوام بگم می خوام توبه کنم ... ولی باید یه تصمیم اساسی بگیرم ... یه کاری که همون تاثیر توبه رو داشته باشه .....تصمیم اتخاذ شده : امروز ... مورخ ششم دی ماه ...
به مدت یک ماه ....کارای زیر مو به مو انجام می شه ... التبه نه !!!یه کار رو بتونم انجام بدم همه چیز خودبخود درست می شه ...همون یه کار همه چیزو کمافی السابق درست می کنه ...امیدوارم تغییری که میخوام بکنم .اگه از این طولانی تر بشه ............ باید درستش کنم ٬ ... نمی شه که اینطوری ناجور بمونه .
خدا آخرت عاقبت ما رو بخیر بگذرونه ... جالبش اینه که هنوز همه می بینن که من همون آدم قبلی ام ... ولی خودم برای خودم راضی کننده نیستم ...
تغییر کردم ..
تنها تغییر است که تغییر نمی کند ..
نوشته شده توسط نازنین در شنبه بیستم بهمن 1386 ساعت 14:30 موضوع روزمره | لینک ثابت
بی قرارم و مغز لعنتیم باز گیر کرده رو چند سوال و تردید و اما و اگر... فقط درد و دل... باز هم یه جریان لعنتی رو دامن زدم و خودم هم موندم که چه طور این آقای.... منو به این بازی کشوند...میخواستم امتحانش کنم و بهش ثابت کنم که گند میزنه...و اون گند زد و آخرش تهمتش رو من خوردم...(تهمت خورم این چند روزه خیلی خوب شده حتی از کسانی که اصلا انتظارش رو نداشتم.....)خیلی مسخره است...انقدر حکیمانه مهره ها رو جا به جا کرد که رکب خوردم...دیگه هیچی مهم نیست میخواد بره به تمام دوستانم بگه ولی من پیش وجدان خودم راحتم... آخیش سبک شدم............ تا بعد یا حق
نیاز به یک رمان ساده و آرام دارم یک کتابی که ذهنم را آنقدر به خودش مشغول کند که بتوانم کمی احساس آرامش کنم... یک رمان که روایت داستانی راحتی داشته باشد.
باید بی خیال بشوم و باید امور را به گذر زمان بسپرم... فکر کردنم هیچ فایده ای ندارد و می دانم که قدرت تصمیم گیری ندارم... انگار که فرسنگ ها مانده تا بهار دلم...گ
هر کسی میخواد هر حرفی بزنه بزنه...من از دلم مطمئنم از خودم مطمئنم...میسپرم دست خدا ......من مقصر نبودم تو کار دل خیانت نیست اما اون انقدر چندش آور حرف زد و زد و زد که دلم میخواست تا آخرش بکشونم و بعد با دوست دخترش قرار بزارم...اما اون مسئله رو چرخوند...خیلی مسخره است که آدمی با اون سن و سال خودش رو گول بزنه ...و بندازه تقصیر کسی دیگه...و تازه با اعتماد به نفس وافری بگه که خودت رو گول نزن.......![]()
من که خندیدم به حرفاش...من رو تونست بپیچونه قضیه ام رو....با دیگران میخواد چی کار کنه بالاخره که دوست دخترش میفهمه دل به چه آدم بیخودی بسته که هیچی نمیفهمه و فقط و فقط به فکر بالهوسی خودشه...خدا کنه که دختر ساده از چنگ این شیر اوژن در بیاد...حیفه......دیشب توبه کردم که دیگه به هر کسی اعتماد نکنم...........خسته کننده شده بود این گودالی که توش افتاده بودم...خدایا خودت کمکم کن که بتونم راه درست رو برم و از کسی ابائی نداشته باشم جز خودت........
نوشته شده توسط نازنین در پنجشنبه بیستم دی 1386 ساعت 10:29 موضوع روزمره | لینک ثابت
درباره وبلاگ
فهرست اصلی
آرشیو موضوعی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY